عادت یا عشق.....نمیدونم

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم.‏‎.‎میدانم یک روز این ها را میخوانى

عادت یا عشق.....نمیدونم

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم.‏‎.‎میدانم یک روز این ها را میخوانى

آغوش


دلمــ یکــ آغوشــ میخواهـــــد
کهــ بهــ جایــ شهوتـــ!
همدرد باشــــد….
آغوشیــ کهــ اندازهــ ام باشـــد
بیــ آنکهــ دستـــ بهـ سایز خود بزنمــ
آغوشیـــ کهــ مرا بفهمـــد
فقط همینــــ !!!



دلم یک جای دنج میخواهد
آرام و بی تنش
جایی باشد غیر از آن کنج تنهایی!
تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد
مثلا آغـــــوش تـــــــو !




باید سر این واژه ها را زیر آب کنم
وقتی که برای بودن تو
هیچ تلاشی نمیکنند ...



بـــه ســـلامتی اون کســـی کـــه بـــه یـــاد مـــا نیســـت
امـــا یـــادش مـــارو داغــــــون کــــــرده..‏



نــــامــــردهــــا …

 چـــــند بُـغــض ؟ بـه یــک گــــلو …!؟




بعضی چیزها را  باید بنویسم نه برای اینکه همه  بخونن
 و بگن عالیه
 برای اینکه ” خفه نشم ” هـمـیـــن !!


تازه حکمت بازی های کودکانه را
میفهمم
( زوووووووووووووو ) …
تمرین این روزهای نفس گیر بود ….


گــاهــی سنــگ دل تـریـن آدم دنیــا هــم کــه بـاشـی
یــک لحظـــه
یــک آن
یــاد کسـی روی قفســه ی سینـه ات سنگینـــی میکنـــد
آن لحظـــه بــه طــور کــامـــلا”
غــــریــــزی
نفـس عمیقــی میکشــی
تــا سنــگ کــوپ نکـنـــی !

یکدیگر یا یکی دیگر؟؟


یکدیگر را گم کرده ایم
تا یکى دیگر را پیدا کنیم…
به همین سادگى!



میخواهم خود را به خواب بزنم…
شاید همچون طفلی که به امید خوردن بستنی به زور اطرافیان میخوابد
چیزی هم نصیب آرزوهایم شود . . .!


تنهایی


وقت که تنها میشوى
همه مى خواهند از تنهایى خارجت کنند
و درست آن وقت که
تصمیم میگیرى بیرون بیایى
دوباره ترکت مى کنند!
بازى روزگار را نمى فهمم…

عشق

دلم هوس یک عشـــق اورجینال کرده
خسته شدم از عشق های بازار مشترکی..



عاشق هم شدی….
مثل زلیخا سمج باش….
آنقدر رسوا بازی در بیار….
تا خدا خودش پا در میانی کند….!


وعده های دروغ


صدایی زیباتر از صدای سکوت نیست ، در این دنیا دلی عاشقتر از یک دل تنها نیست
به دنبال یک بازی زیبا ، رنگ دلها همیشه سیاه ، من با بقیه فرق دارم تا آخرش بیا….
وعده ی دروغ ، لحظه هایی شلوغ، تپشها تندتر
بیقراریها بیشتر ، نمیگذرد این ساعتهای نفسگیر!
پاسخی نمیشنوم ، به خواب نمیروم ، و باز هم شب زنده داری و بی تابی
برای کسی که ارزشی برایم قائل نیست ، برای کسی که دلش در کنارم نیست
برای کسی که نمیفهمد ، نمیداند ، نمیبیند!
همه چیز پر از دروغ ، باز هم می آید آن غروب…
به انتظار چه کسی نشسته ای؟ باز هم هوس عاشقی کرده ای؟
آغوشت را به همه کس دادی و در آغوش همه کس خوابیدی …
گرمای تنت برای همه شد و سردی اش برای خودت، نجابتت را فدا کردی در راه دلت…
باز هم باید بشنوی حرفای تکراری ، باور کنی و فکر کنی دلت اینبار نخواهد شکست !
از این فکرها نکن ، مثل من حرف همه کس را باور نکن
همه مثل همند شک نکن،بیش از این زندگی ات را به پای این و آن تباه نکن!


باز هم برای تو


هنوز هم عاشقانه‌هایم را عاشقانه برای تو می‌نویسم..
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم عشق ما جاودانه است..

این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم.
می‌دانم پائیز، هنوز هم شورانگیز است..
می‌دانم  یکی از همین روزها کسی که نبض زندگی من است،
کسی که جز تو نیست بازمی‌گردد..

می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم:
اولین عشق من و آخرین عشق من تویی
نرو، منو تنها نذار که سرنوشت من تویی..

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست،
پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت
اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست
احتیاط باید کرد
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند


نادر ابراهیمی

کلاغ

این روزها باید مثل کلاغ باشى…
باید عادت کنى بدون اینکه دوستت داشته باشند زندگى کنى…



بغض


سخت است وقتی از بغض گلو درد میگیری
 و همه میگویند لباس گرم بپوش



با تو بودن


گاهی اوقات بعد از شنیدن اسمت زلزله ای در دلم برپا میشود …
از عشق نیست !!!
ترس دوباره با تو بودن خود به تنهایی ده ها ریشتر است…



حسرت

دهان بازکنی قلاب ها به صلابه ات می کشند
هی ماهی جان !
دریا را فراموش کن، روزی حسرت همین رودخانه به دلت می ماند




خاطرات

خاطرات را باید سطل سطل ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند....داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند....زمینت می زنند !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .


چـــــــه رنج آورست…
می ســــــــابم با سوهــــــــانی…
تــــــــــمامیِ خطــــــــوط اندامـــــــــم را
تا شـــاید پاک کنم…
اثـــــر لــــــمسِ سر انگــــــــشتانت را از اعــماق تار و پــــــــودم



شاد ولی غمگین


می گویند : شاد بنویس …
نوشته هایت درد دارند!
و من یاد مردی می افتم
که با کمانچه اش
گوشه ی خیابان شاد میزد…
اما با چشمهای خیس … !!


خدا نگهدار

آهسته گفت خدا نگهدارت و در را بست و رفت ،
آدمها چه راحت مسئولیت خود را به گردن “خدا” می اندازند


لعنت به بعضی آهنگــــا
به بعضی خیابونــــا
به بعضی حرفـــا
لعنتیا آدمو میبرن به روزایی که واسه از بین بردنـش تو ذهنت ویرون شدی …


فال قهوه

دل درد گرفته ام از بـس فنـجان های قهوه را سر کـشـیده ام،
و تو . . .
ته هیـچـکدام نـبـودی . . .


یـا دیـوار هـای مـا مـوش نـدارنـد یـا مـوش هـا کـر شـده انـد ،
و نـمـی شـنـونـد صـدای نـالـه هـای پـر از بـغـضـم را . .
مـوش هـم مـوش هـای قـدیـم . .


غریبه

دلـــم یـک غــریبــه مـی خــواهـد
بیـــایــد بنشینــد فقـــط سکـــوت کنـد
و مـــن هــی حـــرفـــ بــزنــم و بـــزنـــم و بــزنــم
تـــا کمــی کـــم شــود ایـن همــه بـــار …
بعـــد بلنــد شـــود و بـــرود
انگــــار نــه انگـــار …!


کـاشــکـی تلـخــی زنـدگــی کــمـی الـکـل داشـت …
شـاید مســتمـان مـی کــرد و درد را نـمـی فهـمـیـدیــم …