هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه "سلام" برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
میخندی و برایت مهم نیست ...
ای دریغ .....
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای
بدبخت من...
فلک زده من...
بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!
( اینو یکی از دوستام برام گذاشته...ازش ممنونم)
خیلی قشنگ بود
دستت دوستت هم درد نکنه
آره..منم خیلی دوسش داشتم...
آخیییی ممنون مریم جونم
خواهش میکنم گلم...